یک روز دل نشست و با خودش فکر کرد گفت از این به بعد
سنگ میشم و دیگر عاشق نمی شوم
رفت میون سنگها نشست اما عاشق یک سنگ دیگر شد .

نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
...از همه گلهای رز تنها به خاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم.
...همه رویاهای خود را تنها به خاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
...امید خود را به همه چیز از دست بدهیم به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شدیم .
.. که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
...که همه ی دستهایی را که برای دوستی به سوی ما دراز می شوند به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه ی مان را زیر پا گذاشته اند رد کنیم .
... که هیچ عشقی را باور نکنیم به خاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده .
... که همه ی شانس ها را لگدمال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاش هایمان ناکام مانده ایم .
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم و به یاد داشته باشیم که همیشه :
...شناس های دیگر هم هست ...
...دوستی های دیگر هم هست ...
...عشق های دیگر هم هست ...
... نیروهای دیگر هم هست ...
تنها باید قوی و پر استقامت باشیم و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شاد تر از روزهای پیش باشیم .

نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت
سرخ به رنگ عشق
عاشقانه همراه من گام بردار 
به من از آن بگو
که توان گفتنش را به دیگری نداری
با من بخند
حتی آنگاه که احساس حماقت میکنی
بامن گریه کن آنگاه که در اوج پریشانی هستی
تمام زیبایی های زندگی را
با من شریک باش و درکنار من
باتمام زشتی های زندگی ستیز کن
بامن رویاهایی را بیافرین تابه دنبال آنها برویم
در شادی وهرچه میکنم شریک باش
برای رسیدن به آرزوهایمان یاریم کن
با آهنگ عشقمان بامن برقص
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم
بیا تا ابد در هر قدم از این سفر
یکدیگر را در آغوش بگیریم
نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت
داستان درباره یک کوه نورد است که می خواست از بلند ترین کوه بالا برود .
اوپس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را تمامن در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سایه بود اصلا دید نداشت و ایر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همانطور از کوه بالا می رفت . چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه ی سیاهی را در مقابل چشمانش می دید . و احساس وحشتناک مکیده شدن بوسیله ی قوه ی جاذبه او را در بر گرفت . همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش می آمد . اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان وزمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز انکه فریاد بکشد : " خدایا کمک کن " . ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد : " از من چه می خواهی؟
- ای خدا نجاتم بده
-واقعا باور داری که من می توانم نجاتت بدهم ؟؟!
اگرباورداری طناب راکه به کمرت بسته است پاره کن
یک لحظه سکوت ... مرد تصمیم گرفت به طناب بچسبد .
گروه نجات می گوید که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را پیدا کردند . بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش طناب را محکم گرفته بود . او فقط یک متر از زمین فاصله داشت .
و شما ؟ چقدر به طنابتان وابسته اید ؟ آیا حاضرید آن را رها کنید ؟ در مورد خدا یک چیز را فراموش نکنید هزگز نباید بگویید او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است ! هرگز فکر نکنید او مراقب شما نیست به یاد داشته باشید او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .
نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY